تبليغاتX
انقلاب مداوم
محمد علی فروغی (۱۳۲۱ – ۱۲۵۴ شمسی ) از جمله معدود روشنفکران سکولار ایرانی بود که این فرصت را پیدا کرد که میان نظریه سیاسی و عمل سیاسی اش پیوندی برقرار کند . او تبدیل به سیاستمداری شد که چندین بار در جایگاه نخست وزیری سلسه پهلوی قرار گرفت و در عین حال یکی از مهمترین مبلغین تفکرات و ارزشهای تمدن سکولار غربی در ایران بود . این تلاقی میان سیاست و فرهنگ در او، چهره ای مهم از فروغی در تاریخ روشنفکری سکولار ایران ساخته است .

فروغی به همراه برخی دیگر از تحصیل کردگان در غرب مانند علی اکبر داور ، تیمورتاش ، سید حسن تقی زاده و سید محمد تدین ، در قالب حزب تجدد در زمینه سازی برای استقرار حکومت مستبد و دین ستیز رضا خان تاثیر بسیاری داشت. و این متضمن نوعی تعارض فکری بود . روشنفکران لیبرالی که برخلاف آنچه می اندیشیدند ، آرمانهای خود را در قالب دولت مستبد رضا شاه دیدند و در کنار آن ایستاندند .

همچنین فروغی از روشنفکرانی بود که در آشنایی جامعه نخبگانی ایران با غرب نقش زیادی داشت .روند آشنایی ایرانیان با تمدن غرب که از پیش از عصر ناصری و با جنگهای ایران و روسیه به شکلی بسیار سطحی شکل گرفته بود ، در عصر مشروطه بسیار جدی تر شد . و در دهه های پس از آن جنبه های فلسفی و فکری و فرهنگی غرب را در برگرفت . کتاب سیر حکمت در اروپای وی (1300 شمسی ) از نخستین منابعی بود که به تاریخ فکر و فلسفه در غرب می پرداخت. این آشنایی بیش از آنکه عمیق باشد سطحی بود و بیش از آنکه منتقدانه باشد ، دچار نوعی شیفتگی نسبت به غرب بود . در رفتارهای جامعه روشنفکران ایرانی از ابتدای آغاز این روند آشنایی ، نوعی تحیر و شیفتگی نسبت به دستاوردهای تمدن سکولار را می توان دید . تحیری که مترادف با تحقیر سنت و فرهنگ ایرانی – اسلامی بود. روشنفکران غالبا نسبت به فرهنگ اسلامی و سنت ایرانی ، بی تفاوت و بی اعتنا بودند و این ویژگی را تا به امروز نیز می توان در آنها سراغ گرفت . این شیفتگی نسبت به غرب بلای جان روشنفکران تا اکنون است تا بدانجا که آنها را در مقابل آزادی خواهی دینی مردم در نهضت های اسلامی مردم ایران در مشروطیت و نهضت نفت قرار داده و تبدیل به یکی از مهمترین موانع توسعه انقلاب اسلامی ایران کرد .

فروغی نیز از این جرگه خارج نیست و ویژگی شیفتگی روشنفکران نسبت به غرب را در او نیز کاملا می توان مشاهده کرد . حتی زمانی که آثار او متضمن نوعی ناسیونالیسم است واز منظر نوعی باستان گرایی بر شاهنامه فردوسی تاکید می کند ، ناسیونالیسمی اساسا منفعل در مقابل تمدن سکولار ترویج می گردد . همچنین مقالات فروغی در جوانی در نشریه تربیت که پدرش - محمد حسین فروغی، از اساتید ومدیر مدرسه علوم سیاسی - آنرا منتشر می کرد ، نشان دهنده غرب گرایی او از همان ابتدای حیات فکری اش است . کتاب سیر حکمت در اروپای او نیز که تا مدتها مرجع اصلی شناخت تفکر غربی بود ، اساسا با محوریت معرفی دکارت به عنوان اسطوره روشنفکران سکولار ایرانی نوشته می شود . پیش ازاین کتاب ، فروغی در آستانه مشروطیت ( حدودا 1323 قمری ) کتابی با نام "اصول علم ثروت ملل یعنی اکونومی پلیتیک" ترجمه و منتشر می کند که عملا به اولین کتاب علم اقتصاد در ایران تبدیل می شود و حدود یک سال پس از آن نیز فروغی کتابی در مورد حقوق اساسی مینویسد که هر دو کتاب با هدف تدریس در مدرسه علوم سیاسی نوشته می شود . کتاب حقوق اساسی او کاملا از منظر دولت سکولار غربی نوشته شده است و بی اعتنایی به سنت دینی و نیازهای انسان مسلمان ایرانی در آن موج می زند .

فروغی علاوه بر آنچه در مورد آثارش ذکر شد ، نقش مهمی در آشنایی رضا شاه با نهادهای سکولار مدرن داشت ، چرا که در مقطعی که سفیر ایران در ترکیه زمینه های سفر رضا شاه به ترکیه را فراهم نمود ، تا رضا شاه با تقلیدی کورکورانه از پدیده های مدرن در ترکیه ، تصمیم به اجرای آنها در ایران بگیرد . از اتفاقات دردناکی چون کشف حجاب و واقعه گوهر شاد که در دوره نخست وزیری او پدید آمد که بگذریم ، مهمترین اتفاق در زندگی فروغی ، زمینه سازی و بنیاد نهادهای آموزشی سکولار کشور همچون دانشگاه تهران بود . پیش از تاسیس دانشگاه تهران ، نظام آموزشی در ایران ترکیبی بود از نظام آموزشی سنتی مبتنی بر علوم دینی و برخی نهادهای سکولار آموزشی کوچک همچون مدرسه علوم سیاسی (مدرسه حقوق ) ، مدرسه تجارت و .... . اما با تاسیس دانشگاه تهران نظام تربیتی و علمی سکولار در ایران کامل شد .

دانشگاه تهران در سال 1313 با همکاری فروغی ، علی اصغر حکمت ( در جایگاه وزیر معارف دولت فروغی ) ، داور و عیسی صدیق - روشنفکران لیبرالی که همگام با حکومتی مستنبد بودند ! - در مقطعی که فروغی برای دومین بار در جایگاه نخست وزیری رضا شاه بود ، تاسیس شد. وجهه غالب علمی دانشگاه تهران ، مبتنی بر رشته های علوم انسانی سکولار بود . از این رو تاسیس آن ابزاری در جهت مدیریت سکولاریستی کشور بود . با شکل گیری این نهادها بود که سکولاریزم بیش از پیش در میان روشنفکران ایرانی ریشه دواند .

در کنار دانشگاه تهران، فروغی با همراهی علی اصغر حکمت ، نظام آموزشی و برنامه های مدارس را نیز کاملا بر مبنای نظام آموزشی مدارس غربی ، بازنگری کردند .ویژگی بنیادین ابن گونه نهادهای آموزشی – چه دانشگاه ها و چه مدارس- ، وجهه تقلیدی آنهاست . این تقلید همراه با شیفتگی نسبت به غرب که در بالا به آن اشاره شد ، آنچنان در شکل گیری این نهاد ها ریشه داشت که کاملا در ساختار آموزشی ، نوع متون درسی و حتی اسامی دانشکده ها و چگونگی چینش رشته های دانشگاهی در کنار یکدیگر محسوس بود . از سوی دیگر ، بنیان شکل گیری این نهادهای آموزشی ، با نیازهای انسان مسلمان ایرانی فاصله ای بسیار زیاد داشت ، و اساسا فلسفه شکل گیری این نهاد ها ، مبتنی بر نیاز سنجی جامعه دینی ایران نبود و در تضاد با ارزشهای دینی و ملی مردم ایران قرار می گرفت . از این روست که ظهور نهاد های آموزشی مدرن در ایران به مرور بحران های جدی را برای جامعه ایرانی رقم زد. تعارضات محتوای علمی این نهادها ، با فرهنگ و سنت ما آنچنان گسترده بود که تبعات آن در همه عرصه های اجتماعی و حتی فردی دیده میشد . فاصله های فرهنگی میان فرزندان تربیت شده در این نظام آموزشی و خانواده های تربیت شده در نظام آموزشی سنتی ، می تواند یکی از ملموس ترین مصداق ها باشد . مهمتر از این بحرانها ، عدم توانایی نظام آموزشی سکولار بنیان گذاشته شده توسط این روشنفکران ، در حل مشکلات کشور بود . تربیت شدگان این نظام آموزشی که به مرور در صحنه تصمیم گیری و مدیریت کشور حضور پیدا می کردند ، به واسطه عدم شناخت از نیازهای جامعه ایرانی ، راه حلی برای حل مشکلات اساسی کشور نداشتند و نظام برنامه ریزی کشور معطوف به حل مشکلات طراحی نشده بود .

این روند - عدم شناخت نیازها و عدم توانایی برای حل مشکلات - نتیجه حاکمیت تفکر سکولار در جامعه ای دینی بود ، که موجب عدم درک جامعه توسط روشنفکران می گردید . آنچه می توان آنرا توهمی روشنفرانه نامید . فروغی بنیان گذاری سیستمی آموزشی در ایران بود که فلسفه آن ، اساسا با فلسفه تربیتی که نیاز جامعه ایرانی بود متفاوت بود ، از این رو مهمترین چالش پیش روی جامعه نخبگان مسلمان ایرانی ، بازنگری در این سیستم آموزشی است که اجماع نخبگان در این خصوص را می طلبد
  

همین مطلب در سایت مرکز اسناد انقلاب اسلامی 

http://irdc.ir/fa/content/13596/default.aspx


+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 14:3  توسط محمد حسين   | 

تاریخ حیات بشر،  سراسر از شکل گیری فلسفه های سیاسی متعدد  و متضادی بوده است که همگی در پی برنامه ریزی برای ترسیم حیات اجتماعی و سیاسی انسان بوده اند .  همگی این فلسفه های سیاسی ،هستی شناسی خاص خود را داشته که ذیل آن به انسان توجه شده است .
پرسشهایی که در انسان شناسی طرح شده است از مهمترین و بحث برانگیزترین پرسشهایی است که در فلسفه سیاسی در طول تاریخ در جریان بوده است . تفکر درباره مبدا یا مبادی پیدایش انسان و به تعبیری تبار انسان ،ماهیت او ، و اهداف و غایات پیدایش او است که انسان شناسی فلسفه های سیاسی را بنیان می نهد .
از سوی دیگر به تصور بسیاری ،انسان شناسی سیاسی را می توان ابزاری برای درک مبنای شکل گیری و پیدایش تمدنها و نظام های سیاسی دانست .  به تعبیری زمانی که فیلسوفی سیاسی ،به ماهیت انسان می نگرد ، تلاش می کند با شناخت انسان راهی به سوی ترسیم نظام سیاسی ایده آل برای  زندگی او بیابد . اما لازمه طراحی این اتوپیا و مدینه فاضله فهم این مسئله است که اساسا انسان چگونه مدنیتی سیاسی پیدا کرد و نظامی سیاسی شکل داد و تمدنی را طراحی نمود .

 


از این رو می توان محتوای عمده انسان شناسی را تعریف مبدا ، ماهیت و غایت انسان برای طراحی نظام سیاسی دانست که یکی از لوازم این مهندسی ، فهم چگونگی نیل انسان به مدنیت است .
در نگاه انسان به مبدا ، فلسفه سیاسیی که مبدا انسان را خاکی و از تبار پیامبری الهی( حضرت آدم ) میداند ، با فلسفه سیاسی مدرن  غرب که همواره نگاهش به منشا پیدایش انسان ، مادی و متاثر از تحلیل های داروینیستی و تلقی بوزینه سان(1) از انسان بوده است ازبنیان متفاوت می گردد .
 طبیعی است که نگاه مادی داروینیستی به انسان که  نگاهی تکامل گرایانه از انسان است( 2) به نگرشی تکامل گرایانه و ترقی محور از تمدن می انجامد . و سپس تمدنی را تصور می شود که هر روز با ساخت ابزارهای بیشتر و متنوع تر،تکامل بیشتری می یابد و  نتیجه می گیرد که دوران مدرن که دوران اوج ابزارهای بشر است ، تکامل یافته ترین دوره حیات انسانی است و به همین دلیل به همه انسان ها متذکر می شود که می بایست درمقابل تمدن مدرن کرنش کرد و در مقابل نظام سیاسی اش سجده نمود .
اینگونه می شود که گویی فردا لزوما بهتر از امروز است و امروز بهتر ازدیروز و اساسا سنت همیشه در مقابل هر چه بویی از تجدد داشته باشد مغلوب است و دین نیز که متعلق به سنت است جایی در حیات اجتماعی در عصر مدرن نخواهد داشت .
اینگونه است که دموکراسی صورت بدون جایگزین نظام سیاسی است و جهانشمول و نمادی از پایان تاریخ !

 


به همین صورت منطقی به نظر میرسد که فلسفه سیاسی غرب که تلقی اش درمورد چگونگی شکل گیری  تمدن و نظام سیاسی ، توعی ازقرارداد اجتماعی برای فرار از جنگ همه علیه همه (3) ، یا شکل گیری یک نظام داوری برای حل اختلافات ناشی از خودخواهی طبیعی انسان (4)  ، است ، جایی برای دین و نقش پیامبران الهی در طول تاریخ باقی نگذارد .
حال آنکه فلسفه سیاسی اسلام نیزدرطرح بنیان انسان شناختی خود ، مانند فلسفه غرب به مبنای شکل گیری تمدن و ذبل آن به شکل گیری نظام سیاسی و دولت فکر می کند . در منابع اصلی فلسفه سیاسی اسلام که قرآن و روایات هستند ، پیامبران موسس مدنیت اجتماعی  و معمار نظام های سیاسی مطرح شده و حتی منشا علومی که در خدمت  نظام سازی بوده است ، وحیانی ذکر شده است .
تعابیری که در روایت متعدد از سوی اهل البیت در تفسیر آیاتی چون علم الانسان ما لایعلم ( علق 5 ) و علم آدم الاسما کلها (بقره 31) آمده است بیانگر آن است که خداوند انسان را در علومی که نیازهای اساسی اش را تامین خواهد کرد ،از طریق پیامبران یاری بخشیده است . و او را رها نکرده است . براین مبنا به نظر میرسد  علوم اولیه ای که انسان به واسطه آنها به نیازهایش می پرداخت ،الهی بوده اند (5)  و این انسان بوده است که به مرور مسیر این علوم را به سویی دیگر تغییر داد . تا بدان جا که در دوران مدرن ، بر پایه فلسفه های مادی ، علومی تولید گردید که به گونه ای بنیادین با علوم الهی متفاوت و متضاد بود و برخلاف علوم دینی که با غایت حرکت دادن انسان به سوی عبودیت الهی شکل گرفته اند ، غایتی کاملا مادی گرایانه داشت .

 


ازجنبه دیگر ، طبیعتا فلسفه سیاسی غرب که تعریفی که ذکر شد از انسان و مبنای تمدن و نظام سیاسی دارد ، در طراحی سیستم فلسفی خود ، قدرت را غایت نظام سیاسی خواهد دید (6 )  و در تعریف خود از سیاست ،از هر چیز بیشتربر قدرت ، تاکید خواهد کرد .
و قدرت را ابزار اصلی انسان برای ایجاد مدنیت خواهد دانست . مدنیتی که وظیفه ای جز به حداکثر رساندن لذت نمی تواند داشته باشد .
در مقابل فلسفه سیاسی اسلام با تعریفی الهی از انسان و قائل شدن مبنایی چون فطرت برای رفتارهای انسانی ، نظام سیاسی خود را با غایت هدایت  انسان به سوی حق ،طراحی می کند( 7).  به تعبیری از سویی به اختیار انسان تاکید می کند و او را به طورتکوینی ، آزاد برای انتخاب مسیر حق یا مسیر باطل می داند و ازسوی دیگر با استناد به همین اختیار انسان ، او را قابل مدیریت و هدایت و تربیت اجتماعی به سوی هر یک از این  دو مسیر می بیند . و بر همین مبنا این هدایت و تربیت اجتماعی وظیفه نظام سیاسی است . چراکه تربیت جتماعی همه جانبه و در همه شئون ،صرفا ازنهادی  مورد انتظار است که نظام های کلان اجتماعی را طراحی می کند .

 


از منظر دیگر نیزمی توان به این وظیفه نظام سیاسی پرداخت . بدیهی است که ه
دایت و تربیت اجتماعی انسان به سوی حق و حرکت دادن او در مسیر سعادت ، نیازمند عدالت اجتماعی است . چرا که اساسا تربیت انسان جز در فضای عادلانه شکل نمی گیرد . در فضای عادلانه اجتماعی ( عدالت در همه ابعاد خویش : سیاسی ،اقتصادی ،آموزشی  و بهداشت و ..... !  ) است که بستر های رشد انسان به سوی سعادت الهی ،شکل می گیرد و در مسیرصحیح قرار می گیرد . در فضای غیر عادلانه ، بسیاری از بسترهای رشد به سوی اقلیتی خاص روانه اند . به عنوان مثال فقر مانع رشد به سوی حق و تربیت الهی است و تامین نیازهای اولیه انسانی ، یکی از بسترهای ذاتی تربیت انسان . طبیعی است که در جامعه ای که ثروتها در اختیار عده ای خاص متمرکزاست و اکثریتی از جامعه از نیازهای خود محروم ، مدیریت انسان به سوی حق ، بامشکل بنیادین مواجه است .
و ایجاد عدالت اجتماعی ، تنها از سوی نظام سیاسی قابل تصور است ،  چرا که عدالت همه جانبه و نظام مند است و جز از  نهاد برنامه ریزاجتماعی مورد انتظار نیست . 
 
آنجا که امیرالمومنین می فرماید :"  بهترین بندگان خدا در نظر خدا رهبر عادلی است که هدایت شده باشد و جامعه را هدایت کند " ، غایت تفکر سیاسی دین و نظام سیاسی دینی راهدایت انسان میداند . و این را وظیفه ذاتی دولت تصور می کند .
این هدایت و مدیریت تکامل اجتماعی به سوی حق دقیقا نقطه مقابل نگاه قدرت محور فلسفه سیاسی غرب است . فلسفه سیاسی غرب نیزمی خواهد که نظامی شکل دهد که سرپرستی تکامل اجتماعی را برعهده یرد لکن هدف این تکامل اجتماعی ، به حداکثررساندن لذت های مادی است .

 

 

پس اساسا فلسفه سیاسی مدرن غرب و فلسفه سیاسی اسلام ، هر دو می خواهند نظام سیاسی مطلقه ای را طراحی کنند که بتواند تکامل همه جانبه جامعه را به سوی هدفی مشخص مدیریت کند و این تکامل اجتماعی همه جانبه لزوما جهت دار است . حال یا جهتی مادی یا جهتی الهی .
از این رو برخلاف نظر برخی که فلسفه سیاسی غرب را به سوی محدود شدن نقش دولت درحیات اجتماعی انسان می دانند ، دولت و نظام سیاسی مدرن ، همیشه عهده دار توسعه اجتماعی بوده اند   . پس فلسفه سیاسی می خواهد دولتی طراحی کند که همه شئون انسانی را در برگیرد  .
و این نکته خود دلیل محکمی است برلزوم برآمدن فکر سیاسی از دل دین .
چرا که در صورتی که دین ، توانایی یا فضای تولید فکر و فلسفه سیاسی را نداشته باشد ،عرصه حیات اجتماعی بشر خالی از حضور دین خواهد بود و این خلا ، سعادت بشر را دچار نقص می کند زیرا حیات اجتماعی بشر قابل تفکیک از حیات فردی اش نیست چرا که خردترین و فردی ترین مسائل انسان ، توسط کلان ترین نظام های اجتماعی کنترل و مدیریت می گردد . و اینگونه واضح است که خلا دین درعرصه حیات اجتماعی بشر، به تدریج عرصه حبات فردی او را نیز خالی از حضور دین خواهد کرد .

 


اما سوالی که می تواند شکل بگیرد این است که ابزار حضور دین در عرصه حیات اجتماعی چیست ؟ دین و نظام سیاسی اش  به چه واسطه می تواند انسان را مدیریت کند ؟ 
تردیدی نیست که فضای فکری ما ، در عصرغیبت امام معصوم شکل گرفته است و سوالات بنیادین ما و پاسخهای ما به این سوالات نیز در این زمینه تاریخی طرح می گردد . از سوی دیگر شکل نظام سیاسی اسلام  در عصر غیبت امام معصوم ، نظام سیاسی ولایت فقیهان  است .
تکیه منابع تفکری شیعه ، بر بنیاد  فقهی فقیهان در اندیشه سیاسی عصر غیبت ، نشان می دهد که آنچه ولایت فقیه را به اندیشه سیاسی بی بدیل عصرغیبت تبدیل کرده است ، فقه فقیهان است . به تعبیری این فقه است که معیار مشروعیت نظام سیاسی در زمینه سیاسی  ماست . لکن تلقی از فقه ، لزوما تلقی اجتماعی از آن است .
فقه اجتماعی یا آنچه در منابع دینی ما ، از آن تعبیر به فقه اکبر نیز شده است ، ابزار اصلی نظام سیاسی دینی برای مدیریت تکامل اجتماعی انسان است .
لکن به نظر میرسد به طور جدی  برای نیل به این فقه اجتماعی یا به تعبیری علوم اجتماعی و انسانی و سیاسی  اسلامی ، نیازمند به توسعه و تکامل فقه موجود از سویی و ارتباط نظام مند نظام اجتماعی سیاسی با نظام علمی از سوی دیگر هستیم  تا این رفت و برگشت نرم افزارانه میان محیط اجتماعی و نظام علمی به تدریج  ، منجر به تحرک علمی شود و تولید این فقه اجتماعی را نتیجه دهد .

 

 

 

 

پی نوشت ها :
1 . ر. ک : انسان به روایت زیست شناسی ،انتونی بارنت . ترجمه محمد رضا باطنی و ماه طلعت نفر آبادی . . نشر نو . تهران . 1369 . ص 101 تا 108
2. نگاه تکامل گرایانه مادی  به انسان در زیست شناسی و در آثار برخی زیست شناسان چون چارلز داروین در قرن 19 شکل گرفت اما کمی بعد به عرصه تفکرات و علوم اجتماعی و انسانی  سرایت داده شد و حتی داروینیسم اجتماعی ( ر.ک : اصول علم سیاست . موریس دوورژه . ترجمه ابوالفضل قاضی . 1351 ص 17 ) درعلوم اجتماعی  که  توسط اندیشمندانی چون هربرت اسپنسر مطرح شد که متاثر از همین تفکر تکامل گرایانه بود . همچنین حتی بعدها که از بعد علمی ، نقدهای متعددی به نظریات داروین مطرح گشت ، در عرصه فلسفی و جامعه شناختی ، باز بر  این نگاه داروینیستی به انسان تاکید شد گویا که نظام فکری و فلسفی غرب بر این نگاه به انسان بنا شده بود ( ر.ک : جوان مسلمان و دنیای متجدد . سید حسین نصر . ترجمه مرتضی اسعدی. انتشارات طرح نو .  1375 ص 271   )
3.  توماس هابز ( 1679.1588 میلادی ) ر.ک : خداوندان اندیشه سیاسی . ویلیام تامس جونز . ترجمه علی رامین .  انتشارات علمی فرهنگی . 1383. ص 713
4.  جان لاک ( 1704.1632میلادی ) ر. ک : خداوندان اندیشه سیاسی . ویلیام تامس جونز . ترجمه علی رامین .  انتشارات علمی فرهنگی . 1383 . ص 801
5 . ر . ک اسلام و تجدد. مهدی نصیری . ص 47 . کتاب صبح . 1381
6. ازابتدای شکل گیری فلسفه سیاسی مدرن تا کنون ،بسیاری از فلاسفه سیاسی  ازماکیاول گرفته تا هابز ،   از لاسول گرفته  تا رابرت دال در امریکا و بوردو ، دوورژه و آرون در فرانسه ، بر محوریت قدرت درسیاست تاکید کرده اند . ر.ک :  بنیادهای علم سیاست . عبدالرحمن عالم . نشر نی   . 1378 .  و درآمدی بر جامعه شناسی سیاسی . احمد نقیب زاده  . نشر سمت . 1384 .
7. برای این مفهوم می توان به آیاتی ازقرآن کریم از جمله آیه 24 سجده
" و جعلنا منهم ائمه یهدون بامرنا " وآیات 1 تا 3 سوره مبارکه اعلی اشاره کرد

همین مطلب در سایت مرکز اسناد انقلاب اسلامی

http://www.irdc.ir/fa/content/11290/default.aspx


+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 17:10  توسط محمد حسين   | 

بدون تردید انقلاب اسلامی  در آستانه سی و دومین سال تولدش نیازمند به توجه به موانعی است که در طول این سه دهه ، توسعه ، آسیب زدایی و گاه حتی حیاتش را مورد خدشه و هجوم قرار داده  است . 


نگاهی عمیق به تحولات سیاسی و فکری جامعه پسا انقلابی ایران نشان می دهد ، موانع اصولی پیش روی انقلاب اساسا موانعی درونی بوده است نه بیرونی .

به تعبیری دیگر موانع بیرونی ( به خصوص موانع سیاسی بیرونی یا حتی جنگ ) ، اساسا در مهار انقلاب اسلامی نمی توانسته اند نقشی موثر  ایفا کنند .و انقلاب امام ، بیدی نبود که با این بادها متزلزل شود .  از این رو نسبت دادن مشکلات اصولی در پیشبرد حرکت عظیم انقلاب به مشکلات و موانع خارجی ، فرار از پاسخ گویی در محضر دوستداران انقلاب  است . 

بلکه بی شک ، انحرافات درونی فکری و فرهنگی که به دنبال خود انحرافات سیاسی را موجب می شود  ، کج فکری های چپ یا راست گرایانه و در مجموع آنچه برخی را در مقابل تفکر انقلاب اسلامی قرار داد ، عوامل اساسی ضعف در توسعه  اهداف والای  انقلاب اسلامی که همان اهداف انقلاب انبیا ( برقراری عدالت و شکستن بت های سیاسی اقتصادی و فرهنگی  ، بستر سازی اجرای  احکام الهی و زمینه سازی  حکومت مستضعفین ) بوده است  ، را تشکیل میدهد .

به نظرم رسید که اولین مانع بزرگ  ، در راه توسعه اهداف انقلاب ، تفکری است که امروز  در مجمع تشخیص مصلحت ( سرمایه داری نه نظام اسلامی ) تبلور یافته است . تفکری که در دولت سازندگی شکوفا شد ، در دولت اصلاحات بدون کم و کاست ادامه پیدا کرد و همزمان نیز در مجمع تشخیص و  بنیان  فکری آن یعنی مرکز تحقیقات استراتژیک مجمع ، دنبال شد و امروز نیز به حرکت فزاینده  خود ادامه می دهد .

تفکری که صریحا به تمامی مدل های برنامه ریزی کلان تمدن تاریکی یعنی تمدن غرب تن داد و به این سر تعظیم فرو آوردن در مقابل غرب  افتخار نمود . 

تفکری که در بهترین حالت سخن از ژاپن اسلامی میزد و سودای غربی شدن و پیوستن به دنیای سرمایه داری در سر داشت . کیست که نداند در صورتی که مقاومت رهبری انقلاب نبود ، دولت ها بر سر رسیدن به افتخار به عضویت رساندن ایران در سازمان تجارت جهانی ، السابقون و السابقون می شدند ؟

انقلاب اسلامی که ماهیت وجودی اش بر تقابل راهبردی با تفکرات مادی بنا شده بود ، توسط این مومنین به سرمایه داری ، جایگاه جولان این تفکرات گردید و کسانی از درون انقلاب و با بودجه های دولتی ( که اموال مستضعفین است نه مستکبرین ! ) تیشه به ریشه انقلاب زدند .

برای من تعجب برانگیز نبود که یکی از مدرسین مشهور دانشگاهم که عضو تحقیقاتی مرکز تحقیقات استراتژیک بوده و هست به من پوز خندی بزند و بگوید " سند چشم انداز انقلابتان  را نیز ما سکولارها نوشتیم !!!!!!!! . شما بروید و بدانید که سرنوشت محتوم همه انقلاب ها ، هضم شدن در جریان سرمایه داری است " .

جای بسی تاسف است که حساس ترین نقاط تصمیم گیری برای انقلاب و نظام ، جایگاه سکولاریزم آشکار و سرمایه داری بی پرده شده است . و این سیر اکنون نیز متوقف نشده است .

امروز نیز این نهادها ، بزرگترین موانع را بر سر راه توسعه انقلاب تشکیل می دهند . و تنها مطالبه مردمی از صاحبان این میزهاست که می تواند این روند را متوقف کند و یاری کننده رهبری در پیشبرد اهداف عدالتخواهانه بزرگترین انقلاب معاصر در راستای اهداف انقلاب جهانی مستضعفین باشد .


پ . ن : پس از یک سال به روز نکردن این وبلاگ ، امیدوارم بتوانم بنویسم . یک سال اخیر پر از تجربیات مهم در شناخت تفکر انقلاب مداوم بود .




+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 23:18  توسط محمد حسين   | 


هميشه و در تمامي طول تاريخ ، حكومتها از افشاگري مي ترسيده اند . اين ويژگي همه حكومت ها بوده است . هميشه اتهام تشويش اذهان ، يكي از اتهامات معروفي بوده است كه حكومتها به مخالفين خود مي زنند .اين تبديل به قاعده اي در سياست ورزي شده است كه هميشه بايد از افشاگري ها ترسيد ، چرا كه افشاگري ها ، هر چه باشند ، راست باشند يا دروغ ، بنيان حكومت ها را هدف مي گيرند . چرا ؟ چون هميشه و در طول تاريخ ، حكومتها بنيان خود را بر فساد بنا كرده اند .

همين بنا شدن حكومتها بر فساد ،  موجب دوري آنها از مردم بوده است . حتي معدود حكومتهاي برخاسته از بطن جامعه و مردم ، نيز ، پس از مدتي در ورطه فساد هاي سياسي و مديريتي و اقتصادي غرق شده و چيزي از مردمي بودن آنها باقي نمانده است .

اما فلسفه سياسي اسلام ، از همان آغاز شكل گيري ، مبناي متفاوتي براي بناي حكومت خود  برگزيده است . مبنايي كه هيچگاه و در هيچ فلسفه سياسي در طول تاريخ ، حتي مردم محور ترين آنها ، مانند انديشه هاي آرمانگرايانه سوسياليستي ،  و اومانيستي ترين انديشه هاي سياسي مانند ليبراليزم كلاسيك ، نظير نداشته است .

فلسفه سياسي اسلام ، نه اينكه چيزي به نام تشويش اذهان را در خود ندارد ، بلكه بارها  از افشاگري هاي خود حكومت عليه اجزاي فاسدش ، يا تنوير اذهان ( در مقابل تشويش اذهان ) ، سخن رانده است .

فلسفه سياسي الهي ، آگاهي را براي جامعه همانند آب براي گياه مي داند .  و جامعه غير آگاه را جامعه مرده .  و خود در راه رساندن آگاهي به جامعه دست به كار مي شود .

اميرالمومنين در نامه خود به مالك ، كه مانفيست حكومت اسلامي ست ، به او امر مي كند كه :

" اگر مردم جامعه درباره تو گمان ظلم نمودند ، عذر خودت را از موضوعي كه بدگماني آورده براي مردم بيان كن ، و همه چيز را براي آنان حلاجي كن و هيچ ابهامي در مورد خود باقي مگذار "

اگر حكومت سالم باشد ، در مقابل  كوچكترين سوال و ترديدي كه براي جامعه ايجاد مي شود ، خود را پاسخگو مي داند و اگر خود به اين نتيجه برسد كه نياز به جراحي دارد ، از جراحي ابايي ندارد .

حذف و بركناري دوتن از  امراي اميرالمومنين توسط ايشان ، نشان دهنده اين است كه حكومت اسلامي ، در درمان خود از فساد و ناپاكي و بي عدالتي و ظلم ، پيش قدم است . انقلاب اسلامي ما نيز مبتني بر  همين نگاه محقق شد اما .....

(اين چند خط به بهانه نامه هشتم طلبه عدالتخواه سيرجاني از زندان اوين ،براي سنجيدن آنچه  امروز شاهد آن هستيم  ، با آنچه فلسفه سياسي انقلاب اسلامي  كه مبتني بر اسلام ناب بود بيان مي كند، نوشته شد  )





+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 0:39  توسط محمد حسين   | 

تحولات را مي شود در سه سطح  فرد ، جامعه و تاريخ بررسي كرد . تحولات فردي هميشه بيش تر  از تحولات اجتماعي اند و تحولاتي كه بر كل تاريخ تاثير گذار باشند ، هميشه اندك اند .

تحولي كه بتواند بر پهنه تاريخ موثر باشد ، تحولي است كه براي هميشه باقي مي ماند ، حتي اگر روزي بيايد كه ديگر نامي از آن نباشد ، تاثير آن براي هميشه است .

انقلاب هاي انبياء از اين جنس تحولات هستند كه پهنه كل تاريخ را نيز در بر مي گيرند ...

انقلاب عاشورا نيز ، اين گونه بود ....  عاشورا براي هميشه تاريخ بود ....  بر همه تاريخ تاثير گذاشت و همه تاريخ را به نحوي از خود متاثر ساخت ...

عاشورا براي همه تاريخ باقي ماند ، چرا كه پيامش ، پيامي براي همه تاريخ بود ...

پيام عاشورا ، پيامي براي زندگي بود ... پيامي براي حيات ....   مخاطب پيام حسين و عاشوراي او ، همه انسان ها در تمامي پهنه بزرگ تاريخ بودند ... مخاطب انقلاب عاشورا ، همه آنهايي هستند كه مي خواهند زندگي كنند ، نه مردگاني كه فقط شبيه زنده گان هستند ...

پيام عاشورا ، مثل پيام اسلام ، در دو مفهوم خلاصه شد:                                                                 توحيد                                                                                                                                  عدل                                                                                                                                اين دو ، پيام هاي عاشورا براي همه بشريت بودند و براي همه تاريخ . و تا زماني كه اين دو زنده باشند و زنده كننده ، عاشورا باقيست و زنده بودن اين دو در تاريخ ، مديون انقلاب  عاشوراست .   

عاشورا انقلاب بود ، انقلابي مداوم ،  انقلابي كه جهان را براي هميشه تاريخ ، خواهد لرزاند ، و بنيان ظلم و جور و طاغوت براي هميشه سست خواهد كرد ....                                                                             

اما مظلوميت عاشورا ! در مظلوميت عاشورا چه مي توان گفت ؟ مظلوميت عاشورا نيز مربوط به پيام آن است . پيام عاشورا آنچنانكه بايد شناخته نشد و ترويج نشد . هر دو بعد آن به خصوص بعد عدالت خواهانه آن تا حدودي از نگاه ها مخفي ماند .  عاشورا از معناي حقيقي خود ، يعني انقلاب عاشورا ، به يك حركت كه فقط قلبها را آتش مي زند ، تبديل شد ... عاشورا ، شد روزي از هر سال ، كه البته همه منتظر آنيم تا در آن بيعتي دوباره با حسين كنيم ، اما آِيا عاشورا يك روز است ؟ يا اينكه عاشورا هميشه در تاريخ جريان دارد ...

كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا ، فقط براي اشكهاي مقدس هر روزه ما بر حسين نيست ... بلكه يعني فرياد  عدالت خواهي حسين ، هر روز بلند است ... او ، هر روز يار مي خواهد .... هر روز به دنبال كسانيست كه پيام انقلاب او را ، با انقلابهايي ديگر زنده نگه دارند و مداوم كنند ...

  اگر بعد عدالت خواهي عاشورا برجسته تر ميشد و عاشورا معنايي فراتر از يك روز در هر سال مي يافت ، امروز  بي ترديد جلوتر بوديم . نه ما ، بلكه همه بشريت . اين است مظلوميت انقلاب عاشورا ....

به تعبير استاد حكيمي ، باز بايد عاشورايي براي عاشورا گرفت ...


                                                             

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 0:47  توسط محمد حسين   | 

 
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 11:33  توسط محمد حسين  

اين روزها، شايد بدترين روزهايي باشد كه در اين طول عمرم تجربه كرده ام. تا كنون اينقدر زجر نكشيده بودم . اينقدر عذاب نشده بودم . اينقدر غصه نخورده بودم . اينقدر احساس بيچارگي ! نكرده بودم .

 تمام اين روزها و شب ها وقتم را كنار ديگر دانشجويان ، در مقابل سفارتخانه هاي كشورهاي عربي گذراندم . بيشتر مصر ، بعد عربستان و امروز هم اردن . دو شب پيش هم كه باغ غصبي  سفارت انگليس .

تلاش دانشجويان براي نشان دادن اعتراض خود به اين طواغيت زمان ، اين انسان نماها و اين منافقين امت ، بسيار جالب بود . به خصوص اخلاص اين حركت ها  به زيبايي آنها افزوده بود .

 در ضرورت اين حركت ها ترديدي نيست .اما آيا همه انرژي جنبش دانشجويي براي اعتراض به اسرائيل و حاميانش ، همين است ؟ آيا اين همه انرژي متراكم و اين خشم مقدس را بايد محصور به حركتهاي نمادين كرد ؟ البته به نظر مي رسد تجمع در مقابل سفارت خانه ها واقعي ترين كاري بود كه انجام شد و در صورتي كه درست پيش مي رفت نتيجه بخش مي بود .  اما  حركتهاي  نمادين ، دارد به جنبش دانشجويي لطمه مي زند . حركتهايي كه نتيجه اي در بر ندارد ، بيشتر به سرخوردگي دانشجوياني كه واقعا به دنبال اعتراض هستند  ، مي انجامد . در ضرورت حركتها و اعتراضات نمادين شكي نيست ، اما تنها اين،  به كار نمي آيد . و جز بازتابهاي خبري محدود نتيجه اي در بر ندارد . 

 چقدر مي تواني قتل عام و نسل كشي كودكان و زنان فلسطيني را ببيني و فقط به شعار دادن در مقابل سفارتخانه هاي طواغيت زمانه ،  بسنده كني ؟  اين به خفه شدن جنبش دانشجويي مي انجامد .

 هر چه بيشتر فكر مي كنم ، يك چيز بيشتر به نظرم نمي آيد . ما بايد كمي از حالت انتظار براي اقدامات حكومتي درآييم . در ضمن اينكه بايد از دولت ، به طور مصداقي ، اقداماتي را براي مقابله با اسرائيل و حاميان عربي و غربي اش مطالبه كرد . اما نمي توان انتظار كشيد . چرا كه آنچه به نظر مي آيد عدم توانايي حكومت از پاسخ به انتظارات بزرگ ما چون اعزام به غزه و بستن شيرهاي نفت بر روي حاميان اسرائيل و .... است . باز مي گويم ، بايد با همه توان مطالبه كرد اما در عين حال بايد خود ، دست به كار شد و طرحي نو درانداخت .

 ما نبايد همه توانمان را منحصر به انتظار كنيم . كاري كه اكنون كرده ايم . با وجود اينكه مي دانيم انتظارمان بي نتيجه است و جز برخي رايزني هاي ديپلماتيك و برخي نامه نگاري هاي بين المللي نمي توان كار بيشتري را از حكومت مشاهده كرد ، باز نبايد منتظر ماند .

 حركتهاي نمادين ما ، فقط يك دليل دارد و آن هم اين است كه منتظريم حركتهاي واقعي و موثر را حكومت انجام دهد . در حالي كه همه مي دانند كه انتظار ، ما را به جايي نخواهد رساند ... بايد حركت كنيم . چند روز پيش بايد به سمت مرزها حركت مي كرديم . بايد از انتظار رها شويم . كمي دير شده است اما ....

 بايد از فشار درد انفعال رها شويم ، تا نميريم ، تا بتوانيم  دوباره نفس بكشيم ...

 بايد فهميد كه : انتظار ، ما را خواهد كشت

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 11:7  توسط محمد حسين   | 

 فردا عزاي عمومي است . همانطور كه امروز بود ، ديروز بود . سالهاست كه ما عزا داريم ، چند روز ديگر شصتمين سال عزايمان دارد تمام مي شود .... 

اما اين روزها ديگر قابل تحمل نيست .ديگر نمي توان صبر كرد. ديگر موقع عمل است . نه حرف . بايد كاري كرد . ديگر عزا بس است . بايد بلند شد . بياد فرياد زد . بايد خروشيد . خشم مقدسمان كجاست ؟

كجاست غيرت علوي جوان  شيعه ؟ كه ببيند انساني ، فرياد كمك سر مي دهد .  ببيند مسلماني ، يا للمسلمين مي گويد . ببيند كودكي ، بالاي بدن بي جان پدر و مادرش ضجه مي زند . ببيند كودك چند ماهه اي راكه هنوز دارد از سينه ي كوچكش خون مي چكد . كجاست غيرت عربي جوان مسلمان ؟ 

غزه كربلا شده است برادر !

و باز هم سكوت ! سكوت اين طواغيت عرب برايم قابل تحمل نيست . اين طاغوت ها ، اين اشرار ، اين اشباه الرجال و لا رجال ، اين يزيدان زمان ، تا كي ساكت خواهند ماند . نمي فهمم كه چقدر مي توان از انسانيت دور شد !

 امروز خط مقدم غزه نيست ! خط مقدم قاهره است ! خط مقدم عربستان است ! ديگر حتي براي لحظه اي نبايد گذاشت نا مبارك و آل سعود ، حاكم بر منافع مسلمانان باشند  .

 هيچ راهي جز انقلاب نمانده است . انقلاب است كه جباران و طواغيت و فاسقان را محو خواهد كرد . 

سكوت مردم مصر و عربستان در مقابل اين فاسقان بايد تمام شود . چرا اخوان المسلمين از اين همه پشتوانه مردمي اش نبايد استفاده كند ؟ با رفتارهاي دموكراتيك نمي توان حق را ستاند .منتظر انتخابات نمان ، اخوان !

همين حالا دست به كار شو . فردا دير است . تا فردا كودكان زيادي در غزه خواهند مرد . 

انقلاب خون مي خواهد ! بايد خون ريخت و خون داد ! اينجا كربلاست ، و خون گرانبهاتر از همه جاست !



+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 17:40  توسط محمد حسين   | 

 اگر يك جامعه را كالبد شكافي كني ، سه بعد دارد : سياست و نظام سياسي ، اقتصاد و نظام اقتصادي ، فرهنگ و نظام فرهنگي ....     همنگونه كه اگر انسان را بسيط كني ، اين سه بعد را خواهي ديد : فكر ، روح ، جسم .... حالا خودت تناظر اينها را پيدا كن ! ( سوال هوشه... ) 

من معتقدم كه انقلابي ، انقلاب است كه در اين سه بعد ، يا سه سطح ، يا ...  به وقوع پيوسته باشد .

در غير اين صورت ، اين انقلاب ، نمي تواند انقلاب كاملي باشد . نمي تواند انقلابي از جنس انقلاب انبيا باشد ، چون نمي تواند موفق باشد ( و انقلاب انبيا موفق خواهد بود، اين وعده خداست ! ) انقلاب انبيا، انقلاب عاشورا، انقلابهاي كامل و همه جانبه اند . حال نكته اي كه بايد در اينجا به آن توجه كرد ، اين است كه انقلاب كامل و موفق زمان مي برد و اساسا به اعتقاد من هميشگي است و هيچ وقت تمام نمي شود ، چون فساد در اين سه حوزه به راحتي ، پايان نمي پذيرد   . و تا زماني كه فساد باشد ،اصلاح و  انقلاب نيز هست .

از اين رو ، آنچه اهميت دارد جهت گيري انقلابي در اين سه حوزه است ، نه رسيدن يك شبه به جامعه آرماني  ( آش كه نيست ، يه شبه بار بزاري و سبزي بريزي و بري بخوابي تا صبح  بخواي بخوريش! زحمت داره پسر )

قرآن ، انقلاب در اين سه حوزه را بسيار صريح و زيبا بيان كرده است . آنجا كه فرعون و هامان و قارون را به عنوان طاغوتها نام مي برد . اين سه نماد طواغيت سياسي ، فرهنگي و اقتصادي اند .

استاد  محمد رضا حكيمي در كتاب جامعه سازي قرآني در رابطه انقلاب مداوم مي نويسد :

" انقلاب اگر تداوم نيابد ، به نفي خود كمك كرده است ، بلكه ممكن است جريانهايي رخ نمايد ، بدتر از گذشته .... پسبايد به تداوم انقلاب ، همچون خود انقلاب انديشيد و بر آن استوار بود .

در اينجا از باب احياي امر آل محمد (ص) ، و نشر تعايم مغفول و مظلوم اهل بيت ، حديثي بس عظيم ، و سخني تندر آسا و تربيتي به شكوه مندي سپيده هاي خروش آفرين نقل مي كنم ، حديثي كه خون حيات در رگ انسان محروم و مظلوم مي افشاند ، و جانهاي مرده را زنده مي كند و به زندگي اميد وار مي سازد ، حديثي كه بايد سر لوحه حماسه هاي سترگ با آن مزين گردد . حضرت امام صادق مي فرمايد :

تمنوا الفتنه ، ففيها هلاك الجبابره ،  و طهاره الارض من الفسقه ...

در آرزوي انقلاب باشيد ، زيرا انقلاب جباران را نابود مي كند ، و زمين را از لوث وجود فاسدان پاك مي كند ...

پس انقلاب به نص سخن امام معصوم ، آن است كه جباران و ظالمان را ( از هر گونه سياسي ، اقتصادي ، قضايي ) ، نابود و ساقط كند ، و شيوه و روش و عملكرد آنا را    (كه اصل مشكل و مشكل اصلي جامعه هاست ) بر اندازد ، و عدالت را اجرا كند و پايدار سازد ، و فاسدان را كه حريم حقوق مختلف جامعه را مي شكنند از ميان بردارد . و روشن است كه اين چگونگي ، با تداوم انقلاب پديد مي آيد ، نه فقط با اصل انقلاب ." 

تاكيد استاد بر بر انداختن سيره و روش ،  و اشاره به اينكه مشكل اصلي جامعه اين است ، نشان دهنده اهميت انقلاب در سيره ها و روش ها و فرهنگ ها است . انقلاب واقعي ، انقلاب در ساختارها و نرم افزارهاي اجتماعي (به معناي وسيع اجتماعي )  است نه در افراد و ظاهر و شكل  ساختار ها . 

در اين باره ، باز سخن خواهم گفت ....

محمد حسن پرستش . 3:30 نيمه شب 6 دي






+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 3:32  توسط محمد حسين   | 

هميشه با خود فكر مي كردم كه زماني كه از حفظ يك انقلاب سخن مي گوييم ، چه منظوري داريم ؟ وقتي از مقاومت در برابر  تهديدات سخن مي گوييم ، چه ؟ آيا منظور حفظ نظام سياسي بر خواسته از انقلاب است ؟ مثلا حفظ جمهوري اسلامي به مثابه نظام سياسي برخواسته از انقلاب اسلامي ؟ يا منظورمان حفظ اهداف انقلاب و آرمانهاي آن در اذهان مردم است ؟ مقاومت در مقابل تهديد چيست ؟ اصلا منظور از تهديد چيست ؟

اين حفظ كردن و نگاه داشتن از تهديد چه معنايي  دارد ؟ و معيارش چيست ؟

براي من ، حفظ كردن انقلاب يك شاخص و معيار بيشتر ندارد.  اينكه انقلاب زنده باشد ، نشاط داشته باشد مثل آنروز كه به وقوع پيوست ،  نفس بكشد و بتواند حركت كند ، نه اينكه زمينگير باشد ، بتواند تحرك ايجاد كند ، نه اينكه بي رمق باشد ...    

من معنايي جز اين براي حفظ انقلاب بلد نيستم . مي گويم كه انقلاب بايد زنده باشد ، بايد بتوان با نگاه به آنچه در نظام سياسي بر خاسته از انقلاب اتفاق مي افتد، با نگاه به جامعه بر خاسته از انقلاب ،به رفتارها ، به زبان روزمره ، به ....   انقلاب را حس كرد ، احساس كرد زنده بودن آنرا ...

اما آنچه مي خواهم بگويم اين است كه زندگي انقلاب ، حيات همراه و مملو از نشاط آن ،  شادابي آن ، حركت آن و هر چيز ديگر كه بتواني مترادف اين كلمات كني ، يك راه بيشتر ندارد : انقلاب بايد مداوم باشد ... 

تداوم چيست ديگر ؟ من  انقلاب مداوم و تداوم انقلاب را به اينكه نظام سياسي اش 30سال، يا 70 سال،       يا 100سال يا هر چه قدر ديگر ، ادامه پيدا كند ، نمي دانم . من تداوم انقلاب را به اينكه 10 دولت ، يا 100 دولت سركار بيايد نمي دانم ، تداوم انقلاب به رسيدن مجلس شورايش به هشتم و هشتادم نيست ، هيچ كدام اينها نيست ...

تداوم انقلاب ، تداوم انقلاب است ... (كمي خنده )  

تداوم انقلاب اين نيست كه تو ، يعني خود تو ، در مرحله اول انقلاب متوقف شوي ....  مرحله اول يك انقلاب فروپاشي سيستم سياسي قبلي و جايگزيني سيستم جديد است ...  مرحله اول قيام در مقابل طاغوت سياسي است .... آنچه در بهمن 57 ، بت شكن بزرگ دوران آنرا رهبري كرد ...  

اما اين همه چيز نيست ، هنوز دو مرحله مانده برادر ! (در مورد سه مرحله انقلاب ، بعد سخن خواهم گفت )

تازه اگر مرحله اول را تمام كني ! ( كه ما نكرديم )   

اين سه مرحله انقلاب كه از آن سخن مي گوييم ، به طور صريح در بيان بنيانگذار بزرگ انقلاب ، و جانشين بزرگ او ، ديده مي شود و بارها بر آن تاكيد شده است ...

سخن آخر : انقلاب نا تمام و  انقلاب غير مداوم ، انقلابي ست كه ، شايد انقلاب نباشد
+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 1:43  توسط محمد حسين   |